خاطره"
مصاحبه با برادر پاسدار نادر برپور از محافظین شهید
رافت ، عامل موفقيت ايشان بود ...
آيت الله'>الله مدني در زماني كه آيت الله قاضي به شهادت رسيدند ، امامت جمعه تبريز را بر عهده گرفتند و بنده و چند نفر ديگر محافظت ايشان را بر عهده داشتيم و در بيت و نماز جمعه و اين طرف و آن طرف كه مي رفتند ، همراهشان بوديم . بارها شده بود كه هم دوستان و هم بنده حقير ديده بوديم كه در روزهاي گرم تابستان و در شب ها كه نگهباني دادن ، سخت بود ، ايشان مي آمدند و تلاش مي كردند به نگهبان ها بقبولانند كه بروند و استراحت كنند و مي گفتند مگر براي من نيامده ايد ؟ من خودم هستم و نگهباني مي دهم . ايشان چنين روحيه اي داشت و با اين كار به ما مي فهماند كه من هم مثل شما هستم و به اين مسأله افتخار هم مي كنم ، ولي چون حالا از طرف نظام مسئوليتي بر عهده ام هست ، همه بايد از اين مسئوليت حفاظت كنيم .
در اوايل انقلاب ، برخورد بقاياي رژيم گذشته ، منافقين ، ليبرال ها ، سلطنت طلبان و دشمنان انقلاب ، بچه هاي حزب اللهي را نگران مي كرد . جنگ كه شروع شد ، اكثر بچه هاي سپاه مجرد بودند و اين نگراني ها ، به اضافه قضيه جنگ باعث مي شد كه اينها ازدواج نكنند . حاج آقا جلسه اي با مسئولين سپاه و ساير نهاد ها گذاشتند و بحثشان اين بود كه بچه ها را تشويق كنيم ازدواج كنند و امام هم نظرشان همين است . مي گفتند : نمي گوئيم نگران اين مسأله نباشيد ، ولي اين نبايد جلوي ازدواج شما را بگيرد . هر يك از بچه ها هم اقدام به ازدواج مي كردند ، آقا داوطلبانه خطبه عقد آنها را مي خواندند . خطبه عقد خود ما را هم در سال 60 و 68 روز پيش از شهادتشان خواندند .
در همان جلسه مطرح شد كه بچه ها بضاعت اين كار را ندارند و آقا بحث مفصلي درباره خيرات و كمك ها و احسان كردند و فرمودند : « از خصوصيات يك مسلمان اين است كه در اين راه اقدام كند و از آن مهم تر و توفيق بالاتر اين است كه قبل از آن كه كسي نيازش را بيان كند ، مسلمان نياز او را تشخيص بدهد و رفع كند . اين يك توفيق الهي است كه قبل از آنكه نيازمندي براي بيان نيازش دچار شرم شود ، به كمك او بشتابيم . خوشبختانه چنين كساني در جامعه ما هستند . اينها اولياء الله هستند . اگر شما هم چنين آدم هايي را شناختيد ، سلام من را به آنها برسانيد ».
من در دفتر ايشان بودم . ايشان ميز كوچكي داشتند كه قرآن و چند كتاب و نامه هاي مردم را روي آن مي گذاشتند و معمولاً خودشان مستقيم به مشكلات رسيدگي مي كرد . يك روز يك كسي نامه اي دستش بود و آمده بود مطلبش را به آقا بگويد و نامه را گذاشت روي قرآن . آقا نامه را برمي داشت مي گذاشت آن طرف . آن فرد متوجه نبود ، نامه را برمي داشت ، توضيح مي داد و دوباره مي گذاشت روي قرآن . چندين بار اين اتفاق تكرار شد . منظور اينكه آقا حتي به اين نكات ريز هم توجه داشتند .
مسئولين سپاه و جهاد در حضور ايشان جلسه اي را تشكيل دادند . آقا هميشه اين روال را داشتند كه اگر جلسه به نماز يا ناهار وصل مي شد ، امكان نداشت آن افراد را مرخص كنند و بايد ناهار را مي ماندند و بعد مي رفتند . يك هفته در ميان يا هر هفته ، اين دو نهاد جلسه اي را در خدمت آقا تشكيل مي دادند و گزارش خود را تقديم مي كردند و رهنمودها را از ايشان مي گرفتند ، به خصوص نكات اخلاقي اي كه ايشان بيان مي كردند ، از اهميت خاصي برخوردار بود .
آن روز حاج آقا شيخ علي خاتمي ، نماينده امام در جهاد به نمايندگي از طرف بقيه صحبت كرد . صحبت هاي ايشان كه تمام شد ، حاج آقا به هيچ نكته اخلاقي اي اشاره نكردند . اصرار همه بر اين بود كه حاج آقا خاتمي از آقا بخواهند كه آن نكته اخلاقي را بگويند . چون خيلي براي همه مهم بود . حاج آقا خاتمي اصرار كرد ، ولي آقا چيزي نگفتند . بعد كه جلسه تمام شد و نماز خوانده شد ، آقا همه را براي ناهار نگه داشتند . ناهار ايشان هم يا آش بود يا آبگوشت كه اگر مهمان ناخوانده اي مثل ما آمد ، كار مشكل نشود و آب غذا را زياد كنند . سفره پهن شد و آش را آوردند و ما همه با ولع آش را خورديم . واقعا خيلي لذيذ بود . آقا فقط يك قاشق خوردند و دست كشيدند . وقتي سفره جمع شد ، آشپز متوجه شد كه حاج آقا چيزي نخورده اند . جلو آمد و گفت : «چطور آش نخورديد ؟خودتان گفته بوديد براي ناهار آش بگذارم . دوست نداشتيد ؟» شهيد مدني گفتند : «بي انصاف ! آخر اين غذا را خيلي لذيذ پخته اي ، نمي شود خورد !» همه ما از خجالت آب شديم كه خدايا ! اين چه جور آدمي است . ما شرمنده شديم كه با ولع آن غذا را خورديم و ايشان چون غذا خيلي لذيذ بود ، يك قاشق خورد و ديگر نخورد . آنجا بود كه ياد گرفتيم حسنات الابرار سيئات المقربين . واقعاً مرد اخلاص و عمل بود . ايشان به سختي دعوت ناهار كسي را قبول مي كرد ، مگر آنكه كاملاً به تدين او و پاكي غذا اطمينان داشت ، آن هم آن قدر نمك روي غذا مي پاشيد كه ماهيت آن را عوض مي كرد تا صاحبخانه و مردمي كه آنجا هستند ، ناراحت نشوند و غذا را بخورد ، اما لذت نبرد .
من چون مسئوليت به عهده ام بود ، معمولاً در دفتر بودم ، ولي نماز جمعه يا برخي از جاها همراهشان بودم .
هميشه به راننده مي فرمود كه آهسته برود تا اگر كسي كاري يا حرفي داشت ، سريع نگه دارد و او بتواند حرفش را بزند و با توجه كامل به حرف هاي او گوش مي كرد . يا در مسير مسجد شكلي ( آيت الله مدني ) چنين برخورد هايي داشت . بسيار دوست داشت كه مردم بدون واسطه و مستقيم با ايشان صحبت و مسائلشان را مطرح كنند .
يادم هست كه اين آقايان تشريف آوردند ، ولي خاطرات آن روزها نكته خاصي يادم نيست ، ولي موقعي كه بني صدر آمد ، در آن فاصله در خدمت آقا نبودم ، چون در دوران دفاع مقدس ، رژيم بعث عراق از نظر تسليحاتي بيشتر به شوروي وابسته بود . جنگ كه شروع شد ، پيش بيني شد كه از طرف شوروي هم تحريكاتي صورت بگيرد و به ما مأموريت دادند كه در نوار مرزي دشت مغان ، سيه رود و جلفا ، بسيج عشايري را تشكيل بدهيم . با دوستان به آنجا رفتيم و از اينكه در خدمت آيت الله مدني باشيم ، محروم شديم . از جمله مواردي كه حاج آقا خيلي از سپاه پيگير بودند ، يكي هم همين گزارشات نوار مرزي بود .
ما موظف بوديم هر ده ، پانزده روز يكبار كه از بسيج عشاير دشت مغان به تبريز مي آمديم ، هم به سپاه گزارش بدهيم هم به شهيد مدني . ما اين روال را هميشه انجام مي داديم . يك بار كه از مغان به تبريز آمديم ، امام جمعه قبلي آنجا كه به رحمت خدا رفته ، به ما گفت در تبريز به خدمت آيت الله مدني مي رويد ، از قول من به ايشان بگوييد باران نباريده و همه محصولات سوخته اند و در دشت مغان اوضاع وخيم است . البته در همه آذربايجان شرقي باران نيامده بود . آمديم و گزارشات را عرض كرديم و پيغام امام جمعه مغان را هم داديم . ايشان آه بغض آلودي از دل كشيد . در نماز جمعه ، ايشان دعا كرد و با حال عجيبي از خدا باران خواست . خدا شاهد است نماز جمعه تمام نشده ، در تبريز و سراسر استان باران عجيبي آمد . با آن حال كه ايشان دعا مي كرد ، معلوم بود كه چه اتفاقي خواهد افتاد . اين را ما به چشم ديديم .
در خطبه هاي نماز جمعه نهايت پايبندي ايشان به اسلام و انقلاب و امام مثال زدني است . زهد و تقوا و عرفان ايشان در همه خطبه هايي كه مي خواندند ، موج مي زد . هر يك از خطبه هاي نماز جمعه ايشان واقعاً مجموعه اي از شجاعت و پايداري و تقوا است كه اگر مكتوب شود ، مجموعه عظيمي خواهد بود و مي توان روي نكته نكته حرف هاي ايشان بحث و بررسي كرد . تك تك كلماتشان روي حساب و تحقيق بود . بحراني كه از سوي حزب خلق مسلمان در تبريز پيش آمد ، فتنه بزرگي بود كه در آن به بحث قوميت ، رنگ مذهبي داده بودند و شخصيت هاي مذهبي رهبري اين قضيه را پيگيري مي كردند .
نماز جمعه در ميدان راه آهن برگزار مي شد و اينها كار را به جايي رساندند كه جمعه شب ، محراب را به آتش كشيدند ، زن و مردهايي را كه از نماز جمعه برمي گشتند با قمه و دشنه و چماق ، زخمي مي كردند و آنها را سنگباران مي كردند ، ولي حاج آقا همه را به صبر دعوت مي كرد . در آن صحنه فتنه ، ما از صبر و بصيرت و شجاعت حاج آقا درس گرفتيم . يادم هست قضيه كه به اوج رسيد،در خيابان جمهوري اسلامي ، بازار،يك دكه بليت فروشي بود. اين اشرار مي خواستند به آقا جسارت كنند و نهايتاً بالاجبار حاج آقا را در آن دكه حبس كنند .خدا شاهد است كه مي آمدند و به روي آيت الله مدني آب دهان مي انداختند.حرفشان اين بود كه شما بايد از اين جريان حمايت و كساني را كه با اين جريان برخورد مي كنند ، محكوم كنيد .حاج آقا هم با متانت و طمأنينه زياد پاسخ مي داد : پسرم ! شما نمي دانيد ريشه اين قضيه چيست . براي ما بسيار دشوار بود كه سكوت كنيم ، چون محافظ ايشان بوديم .
خير ، ما بيرون بوديم . يكي از برادرها همراه آقا بود . ايشان مي ديد كه بچه ها دارند عذاب مي كشند . آن روز ها اوضاع طوري بود كه وقتي با حاج آقا از منزل بيرون مي آمديم ، همگي غسل شهادت مي كرديم . ايشان متوجه بود كه داريم عذاب مي كشيم و مكرر تأكيد مي كرد كه مبادا برخوردي بشود .
هر وقت آقا را جايي مي برديم يا مي آورديم ، عده اي از اشرار را با چوب و چماق و قمه سر راه ايشان مي فرستادند كه مثلاً به حاج آقا فشار بياورند كه حرف سران فتنه قبول شود ، ولي ايشان با صبر علوي ، با صبر فاطمي مقاومت مي كرد و بصيرت و شجاعتش براي ما درس بود . هميشه متوجه ما بود كه مبادا احساساتي بشويم و برخوردي پيش بيايد .
آن بزرگمردي كه در خطبه هاي نماز جمعه آن گونه بر استكبار ، منافقين و دشمنان دين و انقلاب مي غريد و شجاعتش نظير نداشت ، در مقابل اهانت منافقين و خلق مسلماني ها اين طور تحمل مي كرد و مراقب بود كه ما از كوره در نرويم . همواره مي گفت : « شما بايد صبر داشته باشيد و تحمل كنيد . ما هنوز اول راه هستيم . اسلام از اين دشمنان و موانع زياد دارد . برخورد نكنيد تا مردم به تدريج خودشان متوجه شوند .» تا بالاخره كار به جائي رسيد كه وقتي آيت الله مدني از خانه بيرون مي آمدند ، مردم جمع مي شدند و شعار مي دادند : ما اهل كوفه نيستيم ، علي تنها بماند . اين شعار اولين بار در تبريز داده شد ، صبر و تحمل و پايداري ايشان در بحران ها و شجاعت و دفاع جانانه از حق و عقب نشيني نكردن در هيچ شرايطي ، درس بزرگي براي ما بود .
نه ، من در آن مقطع در دشت مغان در مأموريت بودم ، اما در مورد جنگ خدمتتان عرض كنم كه عكسي هست كه ايشان لباس سپاه را پوشيده حاج آقا با آن لباس نزد ما آمد و گفت : « خوشا به حال شما كه در اين انقلاب ، جوان و پاسدار هستيد و به اسلام و نظام خدمت مي كنيد .» به حال ما غبطه مي خورد . لباس سپاه را انگار كه يك لباس بهشتي بر تن كرده است . تمام وجودش و روحش در آن لباس در آرامش است . غبطه مي خورد كه افسوس كه جواني از دست ما رفت . كاش به سن شما بوديم و به اين انقلاب خدمت مي كرديم .
نيروهاي آذربايجان در شروع جنگ در سوسنگرد مستقر بودند . حاج آقا به رغم مشغله هاي فراواني كه در تبريز داشتند ، هم به قضيه دشت مغان و هم موضوع جبهه را پيگيري مي كردند . حتماً شنيده ايد كه سوسنگرد در روز تاسوعا و عاشورا در محاصره قرار گرفت . بچه هاي آذربايجان شرقي كه اكثراً پاسدار رسمي بودند ، در آن محل مستقر بودند . قبل از آن بني صدر با توطئه كاري كرده بود كه چند تن از دوستان ما خيلي ساده اسير شده بودند . شبانه نيروهاي ارتشي به فرمان بني صدر از تپه هاي الله اكبر عقب نشيني كرده بودند و نيروهاي بعثي خيلي راحت آمده و در سنگر ها مستقر شده بودند . اين را به بچه هاي سپاه نگفته بودند و باعث شد فرمانده اين نيروها به همراه چند تن از دوستان اسير شدند كه بعداً يكي از آنها برگشت ، اما بقيه را شهيد كرده بودند . البته بني صدر ملعون مي خواست كينه اي را كه داشت سر بچه هاي حزب اللهي خالي كند . حتماً قضيه را شنيده ايد . دانشجويان خط امام ، با فرماندهي شهيد اعلم الهدي در آنجا مستقر بودند و به عقيده من بني صدر انتقام تسخير لانه جاسوسي را در آنجا از آنها گرفت . همه را تنها گذاشتند و هيچ كسي به كمكشان نيامد .
در سوسنگرد ، برادران قضيه اسير شدن دوستان را ديده بودند و اين محاصره خيلي مهم بود ، آن هم در روزهايي كه شور حسيني در روح و قلب بچه هاي آذربايجان غوغا مي كند . موضوع به گوش آيت الله مدني مي رسد كه اوضاع از اين قرار است . من اين را به قطع و يقين عرض مي كنم كه اگر پيگيري آيت الله مدني از طريق امام و دفتر امام نبود ، مطمئناً هويزه ديگري در سوسنگرد اتفاق مي افتاد ، هيچ كس به كمكشان نمي رفت و محاصره تنگ تر و بچه ها قتل عام مي شدند . پيگيري مستقيم و پياپي حاج آقا باعث شد كه اين فاجعه پيش نيايد و محاصره سوسنگرد بالاخره شكسته شد . مأموريت بچه هاي سپاه و ارتش اين بود كه با عملياتي ايزائي نگذارند دشمن وارد خاك كشور شود ، ولي بني صدر ملعون خيلي راحت مطرح مي كرد كه جنگ يك مقوله تخصصي است و من هم فرمانده كل قوا هستم و اين طور مصلحت مي بينم كه بگذاريم دشمن وارد خاك ما شود .
آيت الله مدني خارج از بحث جنگ و فرماندهي كل قوا ، مستقيماً با شخص امام مسأله را حل كرد . محاصره سوسنگرد شكست و بچه ها زحمت خيلي زيادي كشيدند ، اما قضيه در نهايت به نفع نيروهاي اسلام تمام شد .
بله ، با ايشان بودم . اشاره كردم كه جريان نفاق ، مذهب عليه مذهب و جريان قوميت را در تبريز پيش آورد ، محراب را در ميدان راه آهن كه نماز جمعه در آنجا برگزار مي شد ، آتش زدند ، مردم هم خيلي به زحمت مي افتادند و مثل حال نبود كه اتوبوس در همه جاي شهر آماده باشد و مردم را جمع كند و به نماز جمعه ببرد . مردم از تمام نقاط شهر يا پياده يا با وسائل شخصي خودشان بلند مي شدند و به راه آهن كه 14 ، 15 كيلومتري شهر بود ، مي رفتند . خيلي زحمت داشت . چون اين طور بود ، محل برگزاري نماز را به خيابان جمهوري اسلامي ، سه راهي شريعتي و راسته كوچه آوردند كه الان همان جا به نام ميدان نماز است . ما در آن جريان در صف دوم ، پشت سر آقا بوديم . بين الصلاتين بود ، حاج آقا بلند شدند كه نماز را اعاده كنند . اشتباه نكنم ركعت دوم بود . همه نشسته بوديم ، ديديم كه فردي كه در صف هاي عقب نشسته بود ، آمد صف اول نيم خيز نشست . من اين صحنه را نديدم ، ولي دوستان ديده بودند ، ولي اينكه يك نفر از جا بلند شد و با سرعت به طرف آقا رفت و محكم ايشان را در بغل گرفت ، ديديم و همه از جا بلند شديم و به طرف آنها دويديم . مسئول حفاظت آقا ، بيسيم هاي قديمي را كه سنگين هم بود ، چند بار توي سر آن ملعون زد ، ولي او آقا را رها نكرد و بلافاصله و پشت سر هم ، صداي سه انفجار آمد . آقا و آن مرد منافق روي زمين افتادند . اول اين انفجارها روي آقا صورت گرفت و ما ديديم كه تكه هاي عبا و قبا و گوشت بدنشان روي سر ما باريد . يكي از دوستان كه تازگي به رحمت ايزدي پيوست ، يك تكه از گوشت بدن آقا را برداشت و از خود بي خود شد و به حال كما رفت و پزشكان به زور و با آمپول توانستند دست او را باز كنند و آن تكه از بدن آقا را براي دفن به بقيه تكه پاره هاي بدن ايشان ملحق كنند . صحنه بسيار تلخ و بدي بود و در طول عمرم و در طول انقلاب ، غير از ارتحال امام ، هيچ خاطره اي به اين تلخي ندارم.
ما از اين جريان درس بزرگي گرفتيم و امروز هم مقام معظم رهبري به آن اشاره مي كنند كه در فتنه بايد صبر و شجاعت و بصيرت و در برابر حق ، موضع گيري داشت و بهنگام از حق دفاع كرد . بايد مراقب باشيم كه لحظات خاص از دست نرود كه اگر رفتند ، پشيماني سودي ندارد . ما آن روز ديديم كه چگونه جريان نفاق قومي مذهبي ، در يك لحظه آن مرد بزرگ را از دستمان گرفت و آن فقدان تلخ تا آخر عمر گريبانگيرمان خواهد بود . از خدا مي خواهيم كه اين درس بزرگ را همواره در ذهن ما حفظ كند كه بدانيم همواره بايد هوشيار و آماده باشيم و با ضد انقلاب چه كنيم ؟
بله ، آقا هر جا كه بودند مردم مي آمدند و حرفشان را مستقيم به ايشان مي زدند و نامه مي دادند . دوستان مي گفتند كه نامه دست ضارب بوده ، ولي من نديدم ، من فقط ديدم كه يك نفر بلند شد و خيلي سريع به طرف آقا رفت و دو دستش را محكم در بدن ايشان قفل كرد .
شهيد مدني عاشق امام و ذوب در ايشان بود . خاطره اي را در اين باره نقل كنم . مجلسي بود و از ايشان پرسيدند : شما زياد با امام بوده ايد ، خاطراتي را از امام بگوئيد تا حالا كه مي خواهيم جلسه را ترك كنيم ، انرژي بگيريم ، خدا شاهد است هر چه اصرار كردند ، نگفت . آخر سر گفت : چه مي گو ئيد ؟ از ذره مي خواهيد خورشيد را توصيف كند ؟ من توان اين كار را ندارم .
خاطره ديگري كه به ياد دارم ، مربوط به اوايل انقلاب است كه گروهك ها در دانشگاه ها تسلط داشتند ، بالاخره اسلام ماركسيستي در آن زمان مد بود و اگر كسي مثل آنها نبود ، مي گفتند چيزي از اسلام نمي داند و آدم خمودي است . اسلامي درست كرده بودند مخصوص خودشان . امروز اسلام ليبراليستي را درست كرده اند ، آن روز اسلام ماركسيستي را . منافقين هم در آن خط بودند و به آنها مي گفتند اسلام انقلابي يا اسلام كلاشينكوفي ! از هر آيه قرآن هم تفسيري درست مي كردند كه از آن كلاشينكف در مي آمد .
در دانشگاه تبريز هم مثل دانشگاه هاي سراسر كشور سنگربندي و آنجا را تبديل به ميدان جنگ كرده بودند . آيت الله مدني به انحاي مختلف در صحبت هايشان مي گفتند دانشگاه ميدان جنگ نيست . شما اگر روشنفكريد ، اگر وابسته و خود باخته نيستيد ، اقلاً اين را بفهميد كه دانشگاه مركز علم و عقلانيت و درس و بحث است ، چرا سلاح به آنجا برده ايد ؟ با چه كسي مي خواهيد بجنگيد ؟ با اسلام ؟ با اين انقلاب نو پا ؟ با امام ؟ چند بار تذكر داد ، ولي آنها هر چه بيشتر خودشان را تجعيز كردند و در دانشگاه جريان قوميت را دامن زدند . در سطح استان هم آشوب هايي راه انداختند ، اما مركزيتشان در دانشگاه بود .
بالاخره در نماز جمعه اي ، ايشان خطاب به مردم فرمودند كه من به دانشگاه مي روم . هر كس انقلاب و اسلام را مي خواهد ، همراه من بيايد . ايشان خودشان جلو افتادند و خيل جمعيت پشت سرشان حركت كردند . داخل دانشگاه راهپيمايي شد و نماز وحدت برگزار گرديد و آثاري از آنها باقي نماند . همه آنها قبل از اينكه مردم به دانشگاه برسند ، بساطشان را جمع كرده و رفته بودند و از آن روز به بعد ، دانشگاه از وجود اين عناصر خود باخته و منحرف و معاند پاك شد .
نكته ديگر اينكه شهيد آيت الله مدني با آن همه مشغله اي كه داشت ،جنگ را مسأله اصلي مي دانست وپيگير بود. روحيات خاصي داشت و مرتباً به جبهه مي رفت و مي آمد . هم در امر جبهه مراقبت داشت ، هم در بسيج عشاير كه در نوار مرزي آذربايجان شرقي بود . به تناسب اين امر ، در اعزام ها حتماً حضور داشت ، رزمندگان را بدرقه و با يكي يكي روبوسي و التماس دعا مي كرد . امكان نداشت در مراسم تشييع و ترحيم شهدا شركت نكند . يادم هست گلزار شهدا تازه راه افتاده بود و پنج شش نفر شهيد دفن شده بود و همه محوطه هنوز خاك بود.خاك آن هم خيلي نرم بود . شهيد حسين توانا ،روحاني و اولين فرمانده بسيج مستضعفين قبل از ادغام در سپاه بود . وقتي پيكر ايشان را با چند نفر شهيد ديگر دفن كرديم ، بعد از دفن آنها حاج آقا نشست روي خاك ، درست مثل اينكه روي يك فرش ابريشمي نشسته است.حاج آقا مثل ابر بهاري اشك مي ريختند.ما فقط به ايشان نگاه مي كرديم ونمي توانستيم جلوي اشك خود را بگيريم.تا آخر برنامه همان جا نشست و همه لباسش خاك آلود شد . پاك هم نكرد و همان طور سوار ماشين شد .
ما كه كنار ايشان نشسته بوديم ، احساس مي كرديم دارد لذت مي برد كه اين طور خاك آلود شده است . در مثل مناقشه نيست . مثل بچه يتيمي بود كه در كوچه ها رها شده است ، اين جور درباره شهدا گريه مي كرد . به شهدا علاقه عجيبي داشت . هر شهيدي مي آمد حتماً در تشييع ، تدفين و تا آخر در مجالسش چه در تبريز و چه در اطراف شركت مي كرد . مرد عمل بود و با عملش به همه درس مي داد . كم صحبت و نصيحت مي كرد ، ولي با عملش همه چيز را مي گفت .
ايشان به مخالفين امام و انقلاب ، بسيار حساس بود و كوچكترين راه آشتي باقي نمي گذاشت و با آنها برخورد شديد داشت . يادم هست در اوايل تشكيل سپاه در همه كشور و در استان ما بيشتر ، خان ها و ارباب ها كه روستائيان را در دوره شاه عذاب مي دادند ، بعد از انقلاب خودشان را انداخته بودند اين طرف و براي خودشان كميته تشكيل مي دادند و مردم را مي چپاندند و مي گفتند باز كار دست خودمان است و دمار از روزگار شما برمي آوريم . در يكي از مناطق به اسم هشترود ، خاني بود كه بهتر است اسمش را نبريم . با دوستان جمع شديم تا برويم اين خان ها را كه تفنگدار زيادي هم داشتند ، خلع سلاح كنيم . پسران و اطرافيانش زياد بودند و در روستاي « قزل آباد » ، مردم را اذيت مي كردند . اسم اين روستا بعداً شد « علي آباد » . علت تغيير اسم هم اين بود كه در آن عملياتي كه رفتيم اينها را خلع سلاح كنيم ، 16 روستا بودند و همه زرخيز . گندم آنجا مشهور است . موقعي كه ما وارد روستا شديم ، اينها از داخل باغ به ما تيراندازي كردند . اول از همه يك تير به قلب فرمانده عمليات ، شهيد خسرو علي آبادي ، اصابت كرد و در جا شهيد شد . شهيد حسن شفيع زاده كه فرمانده توپخانه سپاه بود ، در آنجا مجروح شد . بالاخرا هر طوري بود بچه ها خودشان را جمع و جور كردند و آنها عقب نشيني كردند و داخل روستا و برج خود و بالاخره دستگير و محاكمه و زنداني شدند . پدر شهيد خسرو علي ابادي ، با هزار واسطه ، نهايت رضايت داد كه پسر خان را كه تير زده بود ، اعدام نكنند ، منتهي دادگاه دست نگه داشته بود و مي خواست نظر آيت الله مدني را هم جلب كند . با اينكه آيت الله مدني مي دانست پدر شهيد چنين رضايتي داده ، ولي خدا شاهد است هر قدر آن خان و خانواده اش سعي مي كردند بيايند با حاج آقا صحبت كنند ، ابداً اجازه نداد و گفت نبايد جلوي چشم من بيايند . اين طور روح سازش ناپذير داشت .
ايشان قبلاً شرط مي كرد كه بايد مهريه تان حداكثر 4 يا 5 سكه باشد ، بيشتر از اين باشد نمي آيم . هر چه كمتر از اين باشد بهتر . خودشان مي آمدند و خطبه عقد را مي خواندند و به خانواده ها موعظه مي كردند و تاكيد بر اين داشتند كه انقلاب پيروز شده و تازه از شر طاغوت راحت شده ايم ، فرهنگ و ارزش هاي نظام قبل تغيير كرده ، اكثراً مستضعف هستيم و بنا داريم كه فرهنگ و ارزش هاي اسلامي را در جامعه خودمان محقق كنيم ، بنابراين ، اين عقد ها ، در واقع شروع اين فرهنگ در زندگي ما است . سعي كنيد مهريه ها را سبك بگيريد و ازدواج ها تشريفاتي نباشند . خيلي روي اين نكات تاكيد داشتند و انصافاً اكثر برادر ها هم اين مسائل را رعايت مي كردند . حرف هاي حاج آقا روي كساني كه حضور داشتند خيلي تأثير داشت .
------------------------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات حاج احد پنجه شکار از شهید محراب آیت ا... مدنی
از حاميان مخلص سپاه بود ...
درباره حضرت آيت الله مدني ، علماي اعلام بهتر مي توانند اظهار نظر كنند و ما فقط آنچه را كه به چشم خود ديديم ، مي توانيم يادآوري كنيم . ما در آن حد نيستيم كه درباره حاج آقاي بزرگوار ، شهيد آيت الله مدني اظهار نظر كنيم . ساده زيستي حاج آقاي مدني زبانزد مسئولين كشور است . اين نكته از نگاه هيچ كس پنهان نبود . اين ساده زيستي نه تنها در بيت خودشان كه در همه جا بود . ما در اغلب مسافرت ها و مأموريت ها در خدمتشان بوديم . من آن موقع فرمانده عمليات سپاه و در همه مأموريت هاي خارج از استان در خدمت ايشان بودم و اكيپي هم كه در بيت ايشان داشتيم ، تحت مسئوليت من بود و ما را همراه خودشان مي بردند و اين باعث افتخار ما بود . در مسافرت ها هم مشاهده مي كرديم كه ايشان ساده زيستي را رعايت مي كردند .
در شهرستان همدان در خدمت ايشان بوديم . يكي از ياران قديمي ايشان آمدند و تقاضا كردند كه آقا ! براي ناهار به منزل ما تشريف بياوريد . حاج آقا گفتند به شرطي به خانه شما مي آيم كه براي ناهار آش درست كنيد و غذاي ديگري نباشد . ظهر شد و رفتيم . سفره را كه پهن كردند ، ديديم غير از آش غذاي ديگري هم هست . ما همه منتظر دور سفره نشستيم . آقا به غذا دست نبردند و صاحب منزل را صدا زدند و گفتند : حاج آقا ! قرار ما چه بود ؟ صاحبخانه جواب داد : با شما قرارمان آش بود ، آش درست كرديم ، ولي باقي غذاها مال مهمان هاست . حاج آقا با تعجب نگاهي به همه ما كردند كه دور سفره نشسته بوديم و همگي جوان هم بوديم و گفتند : والله دست به سفره دراز نمي كردم اگر از اين بيم نداشتم كه اين جوان ها گرسنه بمانند . سپس شروع به غذا خوردن كردند .
يك روز به اروميه مسافرت كردند . آن روزها اروميه و مخصوصاً جاده هاي منتهي به آن امنيت چنداني نداشت . سال 58 بود . حاج آقا حسني ، امام جمعه اروميه به تبريز تشريف آورده بودند كه همراه حاج آقا به اروميه برگردند . ما همراه حاج آقا بوديم . به شهرستان خوي كه رسيديم ، با ازدحام جمعيتي روبرو شديم كه از خوي ، سلماس ، اروميه و جاهاي ديگر به استقبال حاج آقا آمده بودند و چند تا نفربر هم آورده بودند و مي گفتند : حاج آقا بايد سوار نفربر شود ، چون جاده ها امنيت ندارند . حاج آقا گفت : با هر وسيله اي كه ديگران مي روند ، من هم با همان مي روم .
همراه حاج آقا رفتيم و در اروميه از ايشان استقبال عجيبي شد . اين همه مهر و محبتي كه مردم نسبت به ايشان داشتند ، به خاطر مهرباني و لطافت و اخلاص و عطوفت ايشان بود . در شهرستان خوي به منزل دادستان آنجا و در اروميه به سپاه رفتيم و در همه جا همان ساده زيستي حاكم بود . ساده زيستي در خانه خودش ، چه مهمان از شهرستان بيايد ، چه از تهران ، چه از خارج كشور ، هيچ فرقي نمي كرد . در منزل خودش يك سفره بيشتر باز نمي كرد . مسئولين رده اول كشور مي آمدند و دور همان سفره اي مي نشستند كه ما مي نشستيم . سفره دومي نداشت .
مأموريتي هم به مشهد الرضا داشتيم كه بيشتر علماي عظام حضور داشتند ، از جمله شهیدآيت الله دستغيب ، آيت الله سيد جواد خامنه اي – پدر مقام معظم رهبري – آقاي ميرزا جواد آقا تهراني ، آقاي طبسي ، آقاي شيرازي ، همه اين بزرگواران پس از غبار روبي ضريح مطهر كه مصادف شد با نماز وقت ، متفقاً پشت سر آقا اقتدا كردند و نماز جماعت خواندند . آقا بين علما هم چنين جايگاهي داشتند .
در منزلشان چند نفر از بچه هاي سپاه يا خارج از سپاه بودند . آنها همه بايد سر سفره ناهار يا شام مي آمدند تا آقا دست به ناهار مي بردند . غذاي منزلشان هميشه ساده و آبگوشت يا آش بود و هميشه خودشان كدوي آب پز مي خوردند . حضور حاج آقا در تمامي صحنه هاي اجتماعي و سياسي شهر ، بدون كمترين تشريفاتي انجام مي شد . هميشه سر وقت در مجلس ختم شهدا بودند و به خانواده شان دلداري مي دادند . همواره از مجروحين جنگي عيادت و به آنها رسيدگي مي كردند . اكيپ هائي داشتند كه شبانه مي رفتند و مواد غذائي و ضروريات مستمندان را مي بردند و پشت در منزل آنها مي گذاشتند . هيچ كس هم نمي دانست اين از طرف چه كسي آمده است .
هر وقت به جبهه اعزام داشتيم ، هميشه و بدون هيچ عذري تشريف مي آوردند و در پادگان نظامي با تك تك برادر ها روبوسي و براي تك تك آنها دعا مي كردند . ارتباط نزديك با رزمندگان و با سپاه داشتند . خيلي مهربان و پدرانه نظارت مي كردند . حتي پرسنل سپاه به صورت انفرادي مسائل خود را به ايشان مي گفتند و حاج آقا برايشان حل مي كرد . با اينكه خيلي رئوف و مهربان بودند ، به موقعش خيلي هم قاطع بودند . مثلاً يادم هست در سال 58 موردي پيش آمد ، شبانه با حضرت امام تلفني تماس گرفتند و از ايشان كسب مجوز و شوراي فرماندهي سپاه در آن زمان را منحل كردند و گفتند همه بروند دنبال كارشان . نمي خواهيم . تا شش ماه بعد از ستاد مركزي آمدند و رسيدگي كردند و افراد تازه اي را آوردند . در آن 6 ماه هم امور را با يك شوراي موقت كه در رأس آن خود معظم له بودند ، استاندار وقت ، رئيس دادگاه انقلاب – و سه نفر از سپاه ، اداره كردند . سه نفراز سپاه سردارشهيد ياغچيان و شهيد حسین بهروزيه و حقير . كارهاي اجرائي سپاه به مسئوليت بنده اجرا مي شد ، ولي شورا 6 نفر بود و حاج آقا در رأس آن بودند .
بعد از 6 ماه از ستاد مركزي آمدند و آقاي رحمان دادمان به عنوان فرمانده سپاه انتخاب كردند و آقاي چيت چيان رئيس ستاد و بنده هم به عنوان فرمانده عمليات و چند نفر ديگر از برادران را انتخاب كردند و شورا تكميل شد .
مسئله محاصره سوسنگرد كه پيش آمد ، شبانه با برادر چيت چيان رفتيم منزل ايشان . در هم كه زديم ، خود آقا در را باز كرد . نصف شب بود . رفتيم داخل و گفتيم آقا تماس گرفته و گفته اند كه در محاصره هستند . آقا نگذاشت صبح شود و همان لحظه راهي تهران شد .
خير ، آن موقع اين طور كارها رسم نبود . با ماشين رفتند . بعدها هليكوپتر و اين چيزها در اختيار سپاه قرار گرفت . يك ماشين بليزر بود كه حضرت امام هديه فرموده بودند . با همان ماشين رفتيم كه چون ضد گلوله شده بود ، خيلي سنگين بود و هر چهار چرخ آن وسط راه پنچر شد و ما مانديم و بيابان . آقا گفت يك وقت توي دلتان نيايد كه چرا اين طور شد . اين دليل بر قبولي زيارت شماست . من به نزديك ترين سپاه يكي از شهرهاي شمال كه نمي دانم نوشهر يا جاي ديگري بود ، رفتم . يك پاسگاه سپاه بود و امكانات زيادي نداشت . گفتم با حاج آقا مدني هستيم و اين طور شده . به محض اينكه اسم حاج آقا را شنيدند گفتند : يك پيكان و يك آهو داريم . گفتم : اگر به آقا بگوئيم كه معلوم است كدام ماشين را مي گويد بياوريد ، ولي شما آهو را بدهيد . آمديم و آقا را سوار آهو كرديم و برادرها ماندند كه تاير بخرند و با همان ماشين ضد گلوله بيايند . وقتي نزد حضرت امام رفتيم ، ايشان پيام دادند كه سوسنگرد بايد آزاد شود كه همين طور هم شد و 24 ساعت طول نكشيد كه سوسنگرد آزاد و بچه هاي ما از محاصره آنجا رها شدند .
آقاي مدني اسد الله بود ، منتهي در ميدان نبرد شير بود و در برخورد با فقرا و درماندگان مثل آقا علي (ع) رئوف بود . من فرمانده سپاه هشترود بودم ، آمدم تبريز . جو تبريز نا مساعد بود و حزب منحله خلق مسلمان اذيت ها مي كردند . ما براي اينكه شهر را كنترل كنيم ، اكيپ بندي و تقسيم بندي و گشت هاي شهر را راه اندازي كرديم . همان شب اول كه اين كارها را كرديم ، به ما اطلاع دادند كه جايگاه و محراب نماز جمعه را آتش زده اند . اولين اكيپ گشت را به آنجا فرستاديم . وقتي رسيدند گفتند سوخته و تمام شده . خود من رفتم و ديدم كه هيچ كس نيست و كسي مسئوليتش را به عهده نمي گيرد . گفتيم در شهر گشتي بزنيم ، آمديم جلوي حزب رستاخيز سابق كه حالا مقر حزب خلق مسلمان بود و با نيروهاي خلق مسلمان درگيري لفظي پيدا كرديم ، البته آنها تيراندازي كردند ، ولي ما تيراندازي نكرديم . بعد از گفتگو ، ما را به عنوان مهمان به داخل ساختمان كشيدند . بعضي از آنها ما را مي شناختند و دعوتمان كردند . ما به اين فكر بوديم كه با مسئولين آنها مذاكره كنيم ، ولي آنها ما را گروگان گرفتند . سردار شهید شفيع زاده هم همراه ما بود . او از ما جدا شد و به سپاه خبر برد كه جريان از اين قرار است و اينها را به داخل برده اند . آنها از ما پذيرائي كردند و ما تصور كرديم مسئله اي نيست ، نگو كه اينها اعلام كرده اند كه ما را گروگان گرفته اند و سپاه هم تذكر داده كه اگر اينها را آزاد نكنيد چنين و چنان مي كنيم . ساعت 12 ، 1 شب شد و يكي از مسئولين آنها كه يك روحاني بود ، آمد و روبروي من نشست و تا شروع كرديم به صحبت ، ديديم سپاه حمله كرده كه ما را آزاد كند .
مي خواهم از مظلوميت آقا بگويم كه در آن مقطع از طرف حزب منحله خلق مسلمان به آقا جسارت هاي زيادي شد ، اما آقا با متانت رفتار كرد و هيچ حرفي نزد . آقا هميشه آنها را به آرامش دعوت مي كرد و مي خواست به آنها بصيرت بدهد . هميشه مي گفت حقيقت را بيابيد . مي دانست كه آنها در اشتباهند . هرگز با آنها با زور رفتار نكرد ، فقط نصيحتشان كرد . حتي آن فردي را هم كه خيلي جسارت كرده و دادگاه ، دستگيرش كرده بود ، دستور داد آزادش كنند . هيچ برخوردي هم با او نكرد . اين جور شكيبا و مهربان بود و همواره سعي مي كرد به بصيرت افراد اضافه كند . تلاشش اين بود كه مردم ناآگاه را آگاه كند . چماقي برخورد نمي كرد .
در آن شرايط هيچ وقت نماز جمعه را تعطيل نكرد ، بلكه كفن پوشيد و آمد و در جايگاه سوخته ، خطبه خواند . ابداً به روي خودش نياورد كه جايگاه سوخته است . خطبه هايش پر از نصيحت و آگاهي دادن به مردم بود . هنگام بازگشت تعدادي از اوباش خلق مسلمان ، نمازگزاران را با قمه و چماق و هر چه كه به دستشان مي آمد ، آزار دادند . تعدادي از اينها با نصايح و رهنمودهاي آقا متوجه اشتباهشان شدند ، اما عده اي از آنها هنوز كه هنوز است متوجه نشده اند و نخواهند شد .
نمازهاي يوميه آقا هميشه با جماعت بود . امام جمعه وقت بود ، اما با پاي پياده تا داخل بازار ، مسجد آيت الله خسرو شاهي مي آمد و نماز ظهر مي خواند . شب ها هم در مسجد شكلي كه نزديك منزلش بود ، نماز جماعت مي خواند . اصلاً اين نمازها را تعطيل نمي كرد .
آقا بسيار روي هزينه هاي منزل حساس بود و شخصاً نظارت مي كرد . يادم هست در يكي از مأموريت ها با چند تن از محافظين حاج آقا رفتيم بيرون صبحانه خورديم ، چون ديديم صبحانه حاج آقا خيلي ساده است . وقتي برگشتيم و سوار ماشين شديم ، حاج آقا پرسيد : شما امروز صبحانه را كجا خورديد ؟ همه سكوت كرديم . بعد يكي از برادرها گفت : حاج آقا : امروز صبحانه را بيرون خورديم . گفت : كار خوبي كرديد . چقدر خرجتان شد ؟ بچه ها گفتند . حاج آقا رو كرد به حاج صمد و گفت : اين مبلغ را از كيسه سياه به اينها مي دهي . كيسه سياه مال خودش بود و به بيت المال ربطي نداشت . وقتي گفتيم : صبحانه اين قدر شده ، يك تشري هم به ما زد كه صبحانه اين قدر ؟ ولي از پول شخصي خودش پرداخت كرد .
رفيقي در سپاه داشتم كه شهيد شد . يك روز با هم صحبت مي كرديم . من به او گفتم : حسين ! آرزوئي داري كه برآورده نشده باشد ؟ او بدون ايكه تأمل كند ، گفت : بله ، ديدار با امام . آن موقع شهادت خيلي خواهان داشت و من فكر مي كردم خواهد گفت شهادت . مي خواهم ارتباط آقا با حضرت امام را براي شما توضيح بدهم . من چيزي به حسين نگفتم . البته او هم عضو شوراي موقت سپاه بود ، شهيد حسين بهروزيه . بلند شدم و رفتم بيت آقاي مدني و گفتم : آقا ! يكي از برادران ما هست ، با او چنين صحبتي كردم ، گفت هيچ آرزوئي در دنيا ندارم ، مگر ديدار با امام . آقا فوراً كاغذي را برداشت كه بنويسد . من فوراً فهميدم مي خواهد چه بنويسد ، گفتم آقا ! دو نفريم . يادداشتي به اندازه كف دست نوشت و داد به من . ديدم خطاب به آيت الله توسلي نوشته . برگشتم و به حسين گفتم بيا بگير . يادداشت را كه از دست من گرفت ، زد زير گريه . نامه را از دستش گرفتم و گفتم : نامه را خيس نكني ، مي خواهيم با اين برويم خدمت حضرت امام . بعد پرسيديم : كي برويم ؟ حسين گفت : همين الان . پيكان جوانان صحيح و سالمي داشت . همان روز راهي جماران شديم . حتي لباس هم عوض نكرديم و با همان لباس سپاه رفتيم . هنوز اذان صبح نشده بود كه به جماران رسيديم . يادم نمي رود كه حسين با چه شوقي ماشين مي راند . ايست بازرسي ها را رد كرديم تا رسيديم به در بيت امام . نامه را دادم به مرحوم آيت الله توسلي . ديدم كه عده اي دارند برمي گردند . مرحوم توسلي گفت : حضرت امام ملاقات نمي دهند و اين آقايان هم دارند برمي گردند . من خيلي از آنها را مي شناختم كه نام نمي برم . گفت آقا ملاقات نمي دهند ، ولي حالا باشيد تا ببينم چه كار مي توانم بكنم .
ما نااميد شديم ، ولي ايستاديم . چند دقيقه بعد آيت الله حسن صانعي آمد دم در و گفت : فرستادگان آقاي مدني بيايند . ما رفتيم داخل . حضرت امام با لباس راحتي در ايوان روي صندل نشسته بودند . هيچ كس هم نبود ، فقط ما بوديم . نمي دانم پله ها را چه جوري رفتيم بالا . در ميان آن شور و گريه ، من فقط توانستم بگويم آقاي مدني خدمتتان سلام رساندند . نمي توانستيم چيزي بگوئيم . امام دستي به سر ما كشيدند و فرمودند : پاسدار هم كه هستيد . ما هم كه جوابمان لباسهايمان بود . آقا فرمودند : به آقاي مدني سلام برسانيد . منظور اينكه ارتباط آقا با امام به اين شكل بود كه با يك يادداشت كوچك ، شخصيت هاي بزرگ را راه نمي دادند ، ما را كه هيچ كاره بوديم به خاطر آن دو خط راه دادند . اين احترام آقا نزد امام بود . آقاي مدني هم امام را بالاتر از پدر خود مي دانست و امام براي ايشان همه چيز بود .
آقا هميشه از عاشوراي حسيني صحبت مي كرد و مي گفت اين درس ، آموخته شده از عاشوراي حسيني است . شما كه امروز از اسلام و مملكت خودتان دفاع مي كنيد ، ياران امام حسين (ع) هستيد . شمائي كه با خانواده تان خداحافظي كرده ايد و به جبهه مي رويد ، اجرتان با خداست . بعضي از رزمندگان هم كه اعزامشان نمي كرديم ، حالا يا سنشان نمي رسيد يا نوبتشان نشنده بود ، چون همه را يكجا نمي شد اعزام كرد ، همه را نوبت بندي كرده بوديم ، مخصوصاً پاسدار رسمي ها را كه كادر گروهان و گردان ها بودند ، اينها مي رفتند و در خانه آقا متحصن مي شدند تا از آقا يادداشت مي گرفتند و يا آقا به ما توصيه مي كرد كه اينها را اعزام كنيد . وضع اين طور بود .
آقا در اوايل جنگ و در سال 60 به شهادت رسيد و زمان زيادي نبود كه به جبهه برود ، ولي سركشي هاي دائمي داشت و لباس سپاه را هم در زمان بني صدر پوشيد . بني صدر با سپاه همكاري نداشت و آقا براي تقويت سپاه و پشتيباني از آن اين لباس را پوشيد و به اين وسيله ، خود را به سپاه منتسب كرد . تنها ايشان نبود . آيت الله اشرفي اصفهاني هم با آن سنش ، لباس سپاه پوشيده و در جبهه حضور پيدا مي كرد . كار مهمي كه آقا در ارتباط با جنگ انجام داد ، تشكيل سپاه مردمي پشتيباني جنگ در تبريز بود . شهيد بزرگوار عده اي از بازاريان را جمع كرد و اين مأموريت را به عهده شان گذاشت . ما بسياري از بازاريان ، خيرين ، اصناف و فرزندانشان را داشتيم كه خودشان و مالشان را در راه جبهه و جنگ ايثار كردند .
يك بار از قرارگاه خودمان به قرارگاه خاتم مي رفتم . همين كه پياده شدم كه وارد سنگر شوم ، ديدم يكي از تجار تبريز ، گوني هاي برنج و حبوبات را به پشت گرفته است و مي برد كه به انبار برساند . ايشان هنوز زنده است و خدا حفظش كند ، در تبريز كارخانه و چندين و چند كارگر دارد ، ولي آنجا كارگري مي كرد . اين از آموخته هاي شهيد مدني بود . مردم شيفته اخلاق او بودند .
در آنجا انقلابيوني بودند كه تغيير رويه داده و نسبت به انقلاب نظر مخالف داشتند . ايشان و چند تن از بزرگان به مشهد آمدند . يادم هست آيت الله العظمي سيد عبدالله شيرازي و آيت الله شيرازي كه امام جمعه بود ، آنجا بودند . ما به خانه يكي از طلاب مشهد رفتيم . آقا هتل نرفت ، منزل امام جمعه و استانداري هم نرفت . خانه آن آقاي طلبه بسيار ساده بود و يك ماشين ژيان هم داشت . ايشان ما را سوار ژيان كرد و آورد جلوي حرم و ما رفتيم براي نماز مغرب و عشاء به امامت آيت الله شيرازي . ما كه رسيديم آقاي شيرازي نماز مغرب را خوانده بود و آقا نماز عشاء را به آقاي شيرازي اقتدا كرد . بعد آقا ايستاد و نماز مغرب را خواند كه مردم متوجه شدند و آمدند و آقا را محاصره کردند و شروع كردند به شعار دادن . شعارشان هم اين بود كه « ضد منم منم ها ، ولايت فقيه است » خطابشان بني صدر و آقاياني بود كه در مشهد بودند . مردم كه هجوم آوردند ، آقا گفت راه را باز كنيد برويم ، ولي مردم ايشان را رها نمي كردند و پشت سرشان مي آمدند و شعار مي دادند . آقا نهايتاً رو كرد به مردم و تشكر كرد و از آنها خواست كه متفرق شوند ، آمديم سوار ژيان شديم و برگشتيم . شب خوابيديم و صبح بيدار شديم و ديديم آقا نيست . بدون اينكه كسي را بيدار كند ، بيرون رفته بود . آفتاب تازه سر زده بود كه ديديم حاج آقا سنگك تازه به دست ، وارد شد ! شبانه تنهايي رفته بود حرم و آنجا نماز شب خوانده و موقع برگشتن هم براي ما صبحانه خريده بود .
بهار سال 60 كه آقا را دعوت كرده بودند . آقا آن موقع امام جمعه تبريز بود . عواطف مردم همدان نسبت به آقا خيلي بالا بو حدیث بهشتیان (شهدای روحانی همدان)... ما را در سایت حدیث بهشتیان (شهدای روحانی همدان) دنبال میکنید برچسب: نویسنده: بازدید: 100